تبليغاتX
حضور مبهم - بیچاره انگشت های من

سلام سلام به تمام نوشته هام سلام به تمام غصه هایی که نوشته شدن و نشدن سلام به یادداشتهایی که جز غم و عصه و قصه دراز هیچی ندارن میدونم شما هم مثل من خسته شدید میدونم شما هم منتظر یه تغییر کوچیک هستید ولی شماها بهتر میدونید که قادر نیستم این انگشت ها عادت کردن به غم و غصه چیزی غیر این نمیتونن حروف غیر غم و متضاد غصه رو نمیشناسن دیگه تموم شد همون یازده سال پیش تموم شده بوده جالبه بعد از یازده سال تازه متوجه شدم و مطمئن تازه دارم میفهمم این یازده سال من هیچی از زندگیم نفهمیدم یازده سالی که همه چی بستگی به این سال ها داشته  و من از خیلی چیزا عقب موندم جالب تر هم اینه که الان اینو متوجه شدم نمیدونم کی میخوام به خودم بیام و کی از خدا بخوام کمکم کنه و کی ......

نمیدونم هیچی نمیدونم فقط خدا کنه به پوچی نرسم

اصلا میدونید چرا الان نوشتم ؟ حالم زیاد بد نیست ولی همیشه یه چیزی هست که باعث میشه من بیام سراغ این صفحه سیاه تا بنویسم .....بنویسم تا بدونم تا بفهمم اما چیو بفهمم نمیدونم

نوشته بود اگه دختر.................................................خودمو کشتم تا بنویسم ولی نمیشه نمیتونم نمیدونم چرا بازم نمیدونم چرا خسته میشم از اینهمه نمی دونم ها از این همه خنگیه خودم خسته میشم اندازه یک دنیا

یه سوال بی مزه دیگه دارم

نظرتون راجع به زلیخایی که به یوسفش نمیرسه چیه و یا یعقوبی که چشم هاش بینا نمیشه قصه این شکلی باشه چی میشه نتیجه

لعنت به من که این همه بچه هستم لعنت بر من..................سیستمم ریخت بهم بااااااااااااااااااای

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/14ساعت 19:38  توسط ریتا |