تبليغاتX
حضور مبهم - واقعا چقدر تحول متعجبم!!1

هیچ وقت عید و سال تحویل دوست نداشتم جز زمان بچگیام که توی عالم بچگی سیر میکردم واقعا نمیدونم چرا عید رو دوست ندارم شاید برا این بوده که هیچوقت درکش نکردم شاید هم هیچوقت اوضاع و احوال خوبی نداشتم همیشه یه مشغله فکری بوده که آزارم بده همیشه موقع سال تحویل در گیری داشتم حالا مسائل مختلف بودن ولی مسائل ثابت هم بودن مثل اینکه فکر کنی به از دست رفته هات به عزیزنرین افراد توی زندگیت که نیستن که چرا الان پیش اونا نیستیم و فکر اینکه اونا الان در چه حالی هستن اگه ما الان دور هم جمع هستیم اونا چطور ...کجان؟؟؟یا همیشه به این مسئله فکر میکنم که امسال سالی که واردش میشم چه کسانی رو ممکنه از دست بدم راستی یادم رفت بگم همیشه به این موضوع که آیا ممکنه امسال به آرزوم برسم یا نه هم ثابته

ولی کاش واقعا می شد بدون دغدغه فکری و ذهنی سال رو متحول کنیم و .... نمیدونم چرا نمیشه

آخ آخ که قلبم دوباره درد گرفت.......بی خیال هنوزم فکر میکنم بچم خیلی بچه گانه فکر میکنم خیلی چیزها نمیدونم و درک نمیکنم کاش منم مثل همه چی مثل بهار میتونستم نو بشم یه ادم دیگه بشم کاش میشد که بتونم و بدونم کاش که یه ذره عاقل میشدم کاش توی این سال جدید سر منم به سنگ کیخورد و میفهمیدم و بیدار میشدم از این خوابه چندین ساله کاش میشد دوباره دلم گرفت به نظر شما من چمه باور کنید همیشه فکر میکنم اگه میفهمیدم مشکلم چیه ،همه چی حل میشد و از این خواب لعنتی هم بیدار میشدم  نمیدونم ....

ببخشید دوباره اوقات تلخی شد

سالی که نکوست از بهارش پیداست.........

کاش که هیچ کسی مثل من فکر نکنه یعنی دعا میکنم که کسی مثل من فکر نکنه دعا میکنم کسی مثل من منتظر هیچی نمونه چون من منتظرم که برسم به چیزی که میدونم نمیرسم ژس مساوی با هیچی هستش..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/05ساعت 1:13  توسط ریتا |