تبليغاتX
حضور مبهم - به یادش و به یاریش

به یادش و به یاریش

یادمه زمانی بود که بغض میکردم میومدم و با بغضی فراوان و با صدای هق هق گریه هام تند تند مینوشتم دیگه یادم میرفت چی مینوشتم انگشتام بی اختیار برای خودشون و به فرمان دلم مینوشتن و به هیچی اعتنا نمیکردن گاهی که بعد ها میخوندم باورم نمیشد که من نوشتم ولی الان بعد مدتها دوباره اومدم بنویسم ولی دارم میبینم که توان نوشتن از من گرفته شده انگشتا همچنان بی اختبار میچرخن ولی خیلی بی حس هستند خیلی زیاد

اگه بگم که تمام وجودم بی حس هست دروغ نگفتم تمام وجودم فقط و فقط کم کم دارن به یاد میارن

به یاد میارن خوبی ها و بدی ها رو همه وجودم به خاطر میارن از گذشتم رو تا اینده ی گذشته تمام وجودم بی حس شدن خدای من میخوای من چیو بفهمم که نمیفهمم

خدای من این بنده ی تو خودت بهتر میدونی که بنده ای که تو میخواستی نشده و نمیشه سر جنگ داره با عالم و آدم شکر میکنم به خاطر همه خوبیها که برام بوجود آوردی و شکرت میکنم به خاطر وجود تمام این بدیها که میدونم کار کار تو نیست ، لعنت بر ...........

ولی شاکی هستم ، شاکی هستم از اینهمه ناسپاسی بنده هات حتی خودم حتی خودم حتی خودم

باز هم از اون روز هاست که دارم پرت و پلا مینویسم و فقط خودم متوجه میشم ولی مینویسم برای خودم تا یادم بمونه یاد همه بدونه که ................ بی خیال

میدونی امشب به بدترین شکل به خاطرم آوردی که من نفهمم به من فهموندی که هر چی سرم میاد از دست خودمه و نه هیچ کسی و یا نه ....... تو به من گفتی یادم اومد که نشونم دادی چطور میخوام گریه کنم زار زار یهدمه بهم نشون دادی که چطور پشیمون شده بود ولی باز هم مثل قدیمها جدی نگرفتم و جدی نگرفتم نه تنها با تو با خودم جنگیدم با خود خودم خودم قاتل خودم شدم ، حالا قصاص من چیه ؟ کی دیه منو میده دیه ی یک عمر پشیمونی همون شد که به من نشون دادی بدون کم و کاست ........ میتونستم جلوشو بگیرم و نگرفتم من میتونستم عوض کنم و نکردم میتونستم زنده باشم و زنده نگه دارم ولی اینکارو نکردم

حالا یه چیز میخوام ..............

میخوام که مواظب هر چی بنی و بشره باشی میدونم که هستی ولی ................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/15ساعت 14:48  توسط ریتا |