تبليغاتX
حضور مبهم

خیلی وقته ازت دور شدم خیلی خیلی وقته اونقدر دور شدم که حتی دیگه سراب هم نمیبینم هیچی نمبینم نمی تونم ببینم نمیتونم ببینم که فراموشت کردم نمیتونم حس کنم که هستی نمیتونم حرفای قشنگتو با صدای قشنگترت بشنوم دیگه نمیفهمم خیلی فاصله هستش از من تا تو خیلی راه از خونه من تا خونه دلت هر جا پا میزارم بستس هر جا حتی نمیدونم که اینم ممکنه حکمتی باشه توی بی حس ترین زمانه ممکن هستم . اونقدر بی حس که یکی رو پر از خون ببینم هیچ تفاوتی با ندیدنم نداره اونقدر بی حسم که تا ببینمت اشکهام سرازیر میشه همین و بس اونقدر بی حسم که اگه بفهمم همه این اتفاقا فقط خواب بوده فقط نگاه میکنم و بس اونقدر نگاه میکنم که امدن و رفتنت رو مثل الان نمی فهمم . من از خدامه فقط بشنوم صداتو تا ببوسم روی ماه خدا رو میبینی روزگارمو هیچی ندارم دیگه همین حس رو داشتم که این رو هم با رفتنت بردی .....به خدا قسم شکستم زیر سنگینی حرفات به خدا قسم گناهه دل عاشق رو پروندن.....به خدا قسم همیشه تو خیالت نشتم با همه ظلمی که از همه چی برام شیرینتر بوده هنوزم...................بی حسم..... فقط همین

بعد این همه سال تازه فهمیدم که من دوست داشتم و معنیش رو بلد نبودم گناهم همین بوده

والسلام

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت 19:38  توسط ریتا |