تبليغاتX
حضور مبهم

دیگر از خشم روزگار به آغوش مادر نمی گریزم ، و در نامهربانی های دوران ، پدر را فریاد نمی کشم ؛ دیگر رنج خار مرا به رنگ گل نمی کشاند ؛ دیگر باغ خیاالم آبستن غنچه های آرزو نیستند ؛ دیگر هر کس را محرم گریستن های کودکانه ام نمی کنم .

حکایت حضور برای من یادآور صبحی است که از خواب سیاهی برخاستم و بهانه پدر گرفتم . من همیشه سرمای غم را میان گرمی دست های پدرم گم می کردم .

ای کاش کلمات من بی صدا بودند ....

ای کاش نوشتن نمی دانستم و فقط با تو حرف می زدم .....

ای کاش تیغ غیرت ، عروس نام تو را از میان لشکر نامحرمان الفاظ باز می گرفت و در سرا پرده دل می نشاند ؛

ای کاش من جز هجر و وصال غم و شادی نداشتم .

ای باغ ارزوهای من ! مرا ببخش که آداب نجوا نمی دانم ................

من اگر مشتی گناه و شقاوتم ، دلم را چه می کنی؟؟؟؟

با چشم هایم که یک دریاست، چه می کنی ؟؟؟؟

می دانم

می دانم که تو نیز با گریه عقد برادری بسته ای و حرمت آن را نیکو پاس می داری .

ای همه دردهایم ! از تو درمان نمی خواهم که درد ، تنها سرمایه ی من در این آشفته بازار دنیاست .

تنها آرزویی که منت پذیر آنم ، خاموشی هر صدایی جز ندا و صدای توست . ...

 

دیگه همه جی تموم شد .

                فقط و فقط هم به خاطر تو

               خوشحالم که تونستم این کارو بکنم

 

                                   ع . و . د . ه : ............................

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/30ساعت 13:59  توسط ریتا | 
سفر بخیر مسافر من

گریه نکن به خاطر من

۸۷/۳/۱ امروز روز تولده تولد کی میخوام بگم نمیدونم امروز و امشب خوابم توی خواب خواب میبینم خوشحال و غمگین کنار هم مثل هم مرگ و تولد هم کنار هم

پس من نگران چی بودم توی این همه مدت که خواب بودم تولد و مرگ که همیشه کنار هم هستن من چرا اینهمه مدت متوجه نشدم و نگران جدایی مرگ و تولد بودم نگرانی رو همراه با هزاران اشک میزارم کنار تازه فهمیدم من با تولد همیشه با هم هستیم و بیخود نگران بودم

 

با یک نفس راحت و شادی همراه با چشم گریان میزارم که و من منتظرت فقط منتظر میشم تا وقتی که با مرگ متولد بشی

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/01ساعت 15:13  توسط ریتا |