![]() |
![]() |
|
|
"حيف لحظه هاي خوبي كه براي تو گذاشتم حيف وقتي كه تلف شد واسه ديدن تو، توي خواب حيف شاديم توي روزي كه مي گن تولدت بود حيف چيزي كه ندارم، حيف ذوقي كه نكردي حيف چشمايي كه گفتم، به تو با لباي خندون "از طرف یک دوست محترم" ....... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/21ساعت 22:42 توسط ریتا |
|
|
دل نیست دلی که به من دادی...در خون طپیده،......
........آه رهایش کن........... "فروغ" راست گفته این دل اون دلی نیست که به من داده بود همه دلی داشتیم ژر از سادگی دلی داشتیم پر از مظلومیت دلی داشتم معصوم دلی داشتم خیلی سفید دلی داشتم پاک و صادق ولی این دل اونقدر رنگ های مختلف دید که رنگ خون خودمم کدرشون کردن میفهمی ......؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میفهمی یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟ ..................میفهمی وقتی........... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/16ساعت 20:31 توسط ریتا |
|
|
میدونی بدی من کجاس و بدی این وبلاگ مزخرف چیه اینه که هر وقت دلی میگیره هر وقت چشات دلش اشک میخواد هر وقت تنهای تنها شدی هر وقت تو موندی و خدای خودت با همه فکرای مزخرف و غیر مزخرفت میایی سراغ این وبلاگ بد بخت خیلی سعی کردم خیلی زیاد که یه کم شاد بنویسم و یه کم روحیه بدم و از غصه درش بیارم وبلاگ رو ولی واقعا نشده یعنی نتونستم شاید هم نخواستم نمیدونم والا ..... الانم که اومدم بازم حالم گرفتس بازم چشام هوای گریه کردن بازم ...... وای وای وای بر من وای بر من که نمیدونم چه بلایی سرم اومده وای بر من که نمیبینم هیچ چیزی رو توی دور و برم وای بر من که دارم جدا میشم از زمین و زمان وای وای وای واقعا خسته شدم حتی نای نوشتن ندارم حتی اونقد خسته شدم که از فکر کردن هم فرار میکنم فکر میکنم هر کسی بخونه خسته بشه مثل من ژس نخونید نخونید تا ندونید چشمام بس که گریه میکنن خسته میشن دوست دارن بخوابن بخوابن تا ابد دوست دارن بخوابن برای همیشه کاش ادما هر چی ارزو میکردن از ته دل همون موقع به آرزو میرسیدن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/14ساعت 22:16 توسط ریتا |
|
|
جالبه هر روز جالب تر از روز ژیش میشه هر روز حس قشنگ تر و دردناک تر هر روز دیوانه تر از دیروز این چه وضعیتیه که توش گیر افتادم نمیدونم ........ نمیدونم این فکرا و حس هام چقدر درست هستن همینقد میدونم که من اخرش از دست همین فکرای مسخره از دنیا میرم و .......... دوست داشتم یه روز از این خواب بیدار میشدم از این خوابی که دامن گیرم شده و بیداری توش وجود نداره ...... یک بنده خدایی بود یه روز خیلی خوب گفت تنها کسی که احساس کردم واقعا اون لحظه منو درک کرد و فکر کردم تونست خودشو برای یک ثانیه جای من بزاره ..... اون بنده خدای مهربونم بهم گفت میدونی فکر میکنم توی خواب هستی هر چی میگذره توی خوابه و کلا یه عالم دیگه هستی ..... خیلی خوشحال شدم از این حرفش بهش گفتم اره خوب متوجه شدی ولی به نظرت باید چیکار کنم که از این حالت که همیشه با من هست بیام بیرون بهم گفت یک سیلی خیلی خیلی محکم و ابدار نیاز داری یا یه چیز شبیه به این ........... نمیدونم تا چه حد حرفش درست بوده ولی من از اون موقع تا حالا منتظر این سیلی هستم کی ؟؟؟؟؟؟ کجاااا؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا ؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونم کاش زودتر بیدار بشم شاید هم خوابیدن بهتر از هر چیزه نمیدونم اینو وقتی بیدار شدم قضاوت میکنم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/02ساعت 23:43 توسط ریتا |
|
|
باز از آه و درد اومدم اینبار خسته تر از همیشه و نگرانتر باز هم اومد تا از درد تازه بنویسم همه غصه ها کم بود حالا این رو اضافه کردی بابااااااااا چرا اخه باید اینطور باشه چرا باید عزیزترین فرد زندگیت رو باید در حال ذره ذره آب شدن ببینیش چرا وقتی که دوست داری همه دنیای تو اون باشه و تمام دنیا برای اون باشه و به کام اون چرااااااا باید ببینی که داره زجر و درد میکشه بابا خدای من ، من کم بودم ، اون بنده خدا چرا اخه خدای من میدونی الان بزرگترین آرزوم چیه الان فقط و فقط اینو میخوام و آرزو میکنم که زودتر از اون بمیرم واقعا طاقت هیچیو ندارم طاقت ندارم ببینم که مریضه کمکش کن .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/02ساعت 23:36 توسط ریتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام این وبلاگ برای پرکردن تنهایی هام هست.
ببخشید هیچ تبحری ندارم ان شاالله اگه یادگرفتم حتما یکی باحال درست می کنم .. ممنون میشم اگه راهنماییم کنید... |
| پیوندهای روزانه |
|
جستجوی مطالب و تصاویر تصاویر جالب روز آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |