تبليغاتX
حضور مبهم
  سلام امیدوارم که همگی خوب باشید.

یک مدتی بود در این فکر بودم که راجع به نام وبلاگم براتون بنویسم ( ریتا ) یک روز پیش آرشیو نظرات رو می خوندم که برام فرستاده بودن ریتا یعنی چی ؟ منم تصمیم گرفتم سریعتر، هم برای ایشون و هم برای بقیه ی دوستان بنویسم . البته خواهش میکنم از همه عزیزان اگر معنی یا مفهوم دیگه ای داشت حتما در آرشیو نظرات برام ارسال کنید ممنون میشم .

ریتا کلمه ی یونانی است که نام یکی از خدایان اخلاقی یونانی بوده.

در کتاب تاریخ تمدن ، ویل دورانت اینطور نوشته :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/31ساعت 3:32  توسط ریتا | 

نیمه شعبان مبارک

دیشب شب قشنگی بود با آسمون بسیار زیبا و دلنشین خوابم نمیبرد . فکر کردم به این روزها و این ماهی که توش قرار داریم اینهمه ولادت و نذری و عروسی و ...... خلاصه کلی شادی .....ان شالله که همه همیشه شاد باشند.

همینطور فکر که میکردم یاد یه شب از شبهای بچه گی افتادم که...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 20:53  توسط ریتا | 
سلام

فرا رسیدن اعياد مبارك شعبانيه و تقارن سالروز ولادت با سعادت سرور آزادگان حضرت اباعبدالله الحسین (ع)، سردار رشید و با وفای کربلا حضرت ابوالفضل العباس (ع) که ارادت خاصی نسبت بهشون دارم و سید الساجدین حضرت علی ابن الحسین (ع) را به حضور بقیه الله الاعظم حضرت ولی عصر (عج) و تمامی مسلمین و شیعیان جهان، بويژه شما دوست محترم تبریک عرض میکنم .

اميدوارم اين ايام سر آغازي براي شادي ها و خوشبختي همه شما عزيزان باشد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 3:2  توسط ریتا | 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.
ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب ، بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همان طور که از کوه بالا می رفت پایش سر خورد و ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/13ساعت 15:46  توسط ریتا | 

 سلام

معذرت میخوام یک مدتی نبودم . راستش رو بخوایید اصلا حس نوشتن نداشتم دیشب هم هر چی خواستم بنویسم ، نتونستم. ساعت ۵:۰۶ بامداد ۱۲/۰۵/۸۷ طبق معمول نخوابیدم مثلا داشتم فیلم نگاه میکردم ولی فکرم هزار تا جا بود اصلا یک جا متمرکز نمی شد که تصمیم گرفتم بنویسم تا شاید کمتر قکر کنم.داشتم به مرگ فکر میکردم ، به این که مرگ کی میاد سراغم  ، به این که اون موقع در چه وضعیتی هستم ، به این که چرا اکثرا از مرگ واهمه دارن ؟ مگه خبر دارن که چه خبره ؟!

بالاخره به اینجا رسیدم که ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/12ساعت 5:53  توسط ریتا | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 15:48  توسط ریتا |