تبليغاتX
حضور مبهم

دیگر از خشم روزگار به آغوش مادر نمی گریزم ، و در نامهربانی های دوران ، پدر را فریاد نمی کشم ؛ دیگر رنج خار مرا به رنگ گل نمی کشاند ؛ دیگر باغ خیاالم آبستن غنچه های آرزو نیستند ؛ دیگر هر کس را محرم گریستن های کودکانه ام نمی کنم .

حکایت حضور برای من یادآور صبحی است که از خواب سیاهی برخاستم و بهانه پدر گرفتم . من همیشه سرمای غم را میان گرمی دست های پدرم گم می کردم .

ای کاش کلمات من بی صدا بودند ....

ای کاش نوشتن نمی دانستم و فقط با تو حرف می زدم .....

ای کاش تیغ غیرت ، عروس نام تو را از میان لشکر نامحرمان الفاظ باز می گرفت و در سرا پرده دل می نشاند ؛

ای کاش من جز هجر و وصال غم و شادی نداشتم .

ای باغ ارزوهای من ! مرا ببخش که آداب نجوا نمی دانم ................

من اگر مشتی گناه و شقاوتم ، دلم را چه می کنی؟؟؟؟

با چشم هایم که یک دریاست، چه می کنی ؟؟؟؟

می دانم

می دانم که تو نیز با گریه عقد برادری بسته ای و حرمت آن را نیکو پاس می داری .

ای همه دردهایم ! از تو درمان نمی خواهم که درد ، تنها سرمایه ی من در این آشفته بازار دنیاست .

تنها آرزویی که منت پذیر آنم ، خاموشی هر صدایی جز ندا و صدای توست . ...

 

دیگه همه جی تموم شد .

                فقط و فقط هم به خاطر تو

               خوشحالم که تونستم این کارو بکنم

 

                                   ع . و . د . ه : ............................

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/30ساعت 13:59  توسط ریتا | 
سفر بخیر مسافر من

گریه نکن به خاطر من

۸۷/۳/۱ امروز روز تولده تولد کی میخوام بگم نمیدونم امروز و امشب خوابم توی خواب خواب میبینم خوشحال و غمگین کنار هم مثل هم مرگ و تولد هم کنار هم

پس من نگران چی بودم توی این همه مدت که خواب بودم تولد و مرگ که همیشه کنار هم هستن من چرا اینهمه مدت متوجه نشدم و نگران جدایی مرگ و تولد بودم نگرانی رو همراه با هزاران اشک میزارم کنار تازه فهمیدم من با تولد همیشه با هم هستیم و بیخود نگران بودم

 

با یک نفس راحت و شادی همراه با چشم گریان میزارم که و من منتظرت فقط منتظر میشم تا وقتی که با مرگ متولد بشی

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/01ساعت 15:13  توسط ریتا | 

کم کم داره میاد سراغم برخلاف میلمه ولی نمیتونم جلوشو بگیرم نمیتونم فکر نکنم نمیتونم ببینم اینهمه زمان که گذشته مساوی با یک سال شده اینهمه گریه اینهمه عذاب همش یک سال یک سال چه عرض کنم ۳۹۲ روزه وااااای خدای من چه ها که کشیدم کاش توی این سال جدید که داره میاد صبرمو بیشتر کنی نمیدونم چقدر طول میکشه ولی باید تموم بشه یه روزی و یک جایی باید تموم بشه

دوست داشتم الان میگغتم کاش ............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/29ساعت 13:40  توسط ریتا | 

سلام دوستان فقط اومدم به عرض همتون برسونم که اولا ایدی جدیدم رو داشته باشید اون یکی ایدی دیگه حذف شده و مسئله دوم که خیلی مهمه

یک مسابقه وبلاگ نویسی هست که باید آموزشی باشه و مرتبط با موضوعات از دوستانی که فکر میکنید میتونید کمکم کنن ممنون میشم اگه به معلومات من اضافه کنید . توی ارشیو نظرات منتظر شما هستم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/22ساعت 11:43  توسط ریتا | 

 

سلام سلام به تمام نوشته هام سلام به تمام غصه هایی که نوشته شدن و نشدن سلام به یادداشتهایی که جز غم و عصه و قصه دراز هیچی ندارن میدونم شما هم مثل من خسته شدید میدونم شما هم .................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/14ساعت 19:38  توسط ریتا | 
 

سلام بالاخره تموم شد فهمیدم چند مرده حلاجم فهمیدم که بسیار بسیار ضعیف هستم خیلی ضعیف تر از اونچه که تصورشو بتونم بکنم

جالبه یه چیز دیگه از خودم فهمیدم و اونم اینه که همه ادمهایی که شاغل هستن حساب روز تاریخ و ساعت دستشونه ولی قشنگیه کار اینجاس که من حساب روزا از دستم در رفته روز و شبم قاطی شده نمیدونم دور و برم چه خبره چی میگذره و چیکار میکنن بقیه نمیدونم مخم چرا این همه هنگ میکنه احتمالاْ دارم دیوانه تر از همیشه میشم ولی نمیدونم من دیوونه چی یا کی هستم اخه همیشه دوست داشتم و ارزوم هست که دیوونه ی خدای خودم بشم ولی چه کنم که میدونم همچین نیست دیوونه ی چیزی هم نیستم چون اصلا دور و برم رو نمیبینم . از این بابت هم که فکر میکنم مطمئنم دیوانه ی کسی نیستم بیشتر مخم از دست خودم هنگ میکنه تا دیگران اصلا کسی نمیتونه منو هنگ کنه پس من دیوونه ی چی هستم؟؟؟/؟؟؟؟؟ نمیدونم والا نمیدونم چمه کی میخوام بفهمم چه مرگمه

یک بنده خدایی برام نظر نوشته بود که داری متولد میشی.... جالبه خیلی جالب گفته بود ولی این چه طرز تولد که هاج و واجم و نمیدونم چه خبره اونوقت من که الان متولد میشم کی میخوام بفهمم کی میخوام زندگی کنم و کی میخوام برم پیش عزیزان نمیدونم والا این چه مدلشه در هر صورت حرف بود دیگه هر چی که باشه امیدوارم که درست گفته باشه

حس میکنم دیگه خیلی خسته کننده دارم می نویسم ....البته گفته باشم دلیلشو میدونم به خاطر اینه که واقعا حرف ته ته ته دلم رو نمینویسم و نمیخوام بقیه ملت بفهمم تو مغز کوچیکم چی میگذره

راستی یه سوال خنده دار و مزخرف بپرسم؟؟؟ هر کی میخواد جواب سوالمو بده بره ادامه مطلب البته گفته باشم مزخرفترین سوال ممکن هستشاا 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/10ساعت 23:35  توسط ریتا | 
منه احمق چه مرگمه نمیدونم وای چه ابلهم چرا چرا چرا چراچ را

برو فکر خودت باش زمونه پر  شده از گرگ پره از ادمایی مثل تو مثل من مثل بغل دستید

خیلی زیاده خیلی

 

 

مواظب باش نخورنت پریا گم شدن پری هم میشه گرگ فرشته کم شده

اصلا فرشته نداریم دیگه ..........میدونم من کور شدم و نمیبینم

دیگه وقتشه فکر کنم وقتشه که راهی یه جای مزخرف بشم که خوشم نمیاد

برای دل من واسه جسم خستم

هر کی تور رو خواست یه روزی کم اورد

تو خوا ب و خیال تو فکر اینم ........نمیدونم چی فکر میکنم کلا

 

میخوام بخوابم نمیشه چیکار کنم نمیخوام دیگه گریه کنم بازم نمیشه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/06ساعت 22:39  توسط ریتا | 
بدترین نوع گمراهی آن است که خداوند انسان را به حال خود واگذارد.

بدترین نوع گمراهی آن است که خداوند انسان را به حال خود واگذارد.

بدترین نوع گمراهی آن است که خداوند انسان را به حال خود واگذارد.

بدترین نوع گمراهی آن است که خداوند انسان را به حال خود واگذارد.

بدترین نوع گمراهی آن است که خداوند انسان را به حال خود واگذارد.

بدترین نوع گمراهی آن است که خداوند انسان را به حال خود واگذارد.

بدترین نوع گمراهی آن است که خداوند انسان را به حال خود واگذارد.

بدترین نوع گمراهی آن است که خداوند انسان را به حال خود واگذارد.

بدترین نوع گمراهی آن است که خداوند انسان را به حال خود واگذارد.

بدترین نوع گمراهی آن است که خداوند انسان را به حال خود واگذارد.

............................................................................................

همین و بس

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/06ساعت 21:55  توسط ریتا | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/03ساعت 18:55  توسط ریتا | 

من کجای کارم و شما کجای کار....... چی دارید میگید که من نه میشنوم و نه میفهمم؟؟؟؟حالم افتضاح بد افتضاح شاید علتش هوای خوب بهار باشه یا شاید علتش وجود هر چی آدم خوبه دور و برم باشه ؟؟!! نمیدونم آرامشم رو از دست دادم

دلگیرم خیلی دلگیرم از خودم فقط از خودم دلگیرم چرا نمیتونم داد بزنم ؟؟؟؟؟؟؟؟نمیخوام بگم چرا زنده هستم چون حتما فعلا باید زنده باشم الان میخوام بگم چرا باید از خنده واقعی دور باشم چرا نباید بخندم اخه ......نمیدونم ته خطی که میگن کجاس نمیدونم اصلا ته خطی داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میگن آدما مختارند ولی من چه جور ادمی هستم که اختیار اشک های خودمو ندارم چرا نباید بتونم جلوی دو تا قطه اشک رو بگیرم این چه جور اختیاریه که وقتی باید رو زمین باشم نیستم و وقتی باید توی ...... باشم نیستم این چه جورشه اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کاش یکی بود که جواب اینارو میگفت نمیخوام حرف های همیشگی بشنوم می خوام یاد بگیرم کاش یکی ژیدا میشد که به من یاد بده و نشون بده دیگه از پا افتادم و چشامم نمیبینه خوب و بد نمیدونم چی هستن ...........

شاید باور نکنید ولی اصلا متوجه نمیشم چی مینویسم شاید برای اینه که تولدم نزدیکه شاید دارم متولد میشم دوباره اوضاع و احوالم زیاد تعریف نداره دارم چی مینویسم نمیدونم فقط اینو میدونم که هیچ فایده ای نداره این کار هیچ فایده ای نداره

واقعا چرا میگن آدما مختارند؟ مگه من مختارم؟ اگه مختارم چرا اینطوریم

دو دلیل بیشتر نداره اونم فقط اینا میتونه باشه

یا من جزو آدمها محسوب نمیشم و یا اینکه مریضم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/03ساعت 18:32  توسط ریتا | 
تا حالا شده هم رو زمین باشی و هم رو هوا باشی شده که خودت باشی در حالی که میدونی و مطمئنی خودت نیستی ؟؟؟ اصلا شده وقتی داری خیابون فاتح راه میری همون لحظه تو آسمون هم راه بری شده وقتی که داری صحبت می کنی هر چی به طرفت میگی نفهمه چی میگی در حالی که تو مطمئنی داری واضح حرف میزنی؟؟؟؟ میدونم برا خیلی ها ژیش میاد ولی احتمالا همه مثل من قاطی نمی کنن..........

سر گیجه دارم به شدت در حدی که نمیتونم رو پاهام بیایستم حتی به چشمامم فشار آورده اما دیگه نمی خوام بخوابم از بس خوابیدم کلافه شدم ،از همه چی عقب میمونم ........هر چند دیگه زیادم فرق نداره من که چیزی ندارم که دیگه ازش عقب بمونم سرم به کار خودمه و و السلام    

الان دقیقا توی هپروتم البته بیشتر رو زمینم تا هپروت این نت مزخرف یکی از خوبیاش همینه که نمیزاره زیادی دور بشم مجبورم رو همین زمین گرد چرخ بخورم و چرخ بخورم    

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/03ساعت 14:15  توسط ریتا | 

سلام به همه دوستانی که مطلب هایی که فقط برا خودم ارزش داره رو میخونن و نظر میدن میدونید تصمصم گرفتم یه کم راجع به خودم بنویسم احساس میکنم یادداشت های من باعث شده که بقیه دچار  سوءتفاهم بشن قابل توجه همه عزیزان من اصلا ناامید نیستم از زندگی من زندگی رو دوست دارم چون زیبایی خیلی خیلی زیاد داره حتی شاید به جرات بگم که یکی از همون زیبایی ها خودم هستم هیچوقت ناامید نمیشم و از زندگی خسته نمیشم من به خدای خودم اعتماد ۱۰۰٪ که کمه ولی باید بگم من به خدای خودم ایمان دارم درسته من از لجاظ روحی زیادی ناراحتم ولی باور کنید من از خود خودم ناراحتم نه از چیز دیگه ای اگر من به خدا اینهمه شکایت میکنم واسه اینه که کسی جز اونو ندارم هیچی کسی ..........اینم میدونم اگه خودش بخواد همه چی درست میشه اینم میدونم حالا حالاها من باید تقاص گناهامو پس بدم پس حقمه ........

فدای خدا بشم که هر کسی منو تنها بزاره اون منو یک لحظه هم تنهام نمیزاره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/24ساعت 18:12  توسط ریتا | 

دوست دارم تاریخ بنویسم قبل اینک هچیزی بنویسم تا یادم بمونه ولی هیچی خاطرم نیست اول فکر کردم اردیبهشت یعنی همون ماهی که از نظر خیلی ها زیباست و منم الان فکر کردم دیدم اره خیلی قشنگه یا بهتر بگم خیلی قنشگ بود اردیبهشت...........

ولی الان فروردین پس چرا اینطوری شدم من ؟؟؟؟؟ تو کار خدا موندم خوش به حال زلیخا خوش به حال زلیخاها اگر باشن واقعا چطور ممکنه چطور تونستن فقط عاشق خدا باشن و بس چرا من نمیتونم چرا من خدا رو پیدا نمیکنم چرا من چشمام کور شده ...............ای خدا نمیدونم تو کارت تو موندم

چرا من باید توی دو راهی گیر کنم اونم به طرز فجیع چرا نباید بتونم تصمیم بگیرم چرا نمیخوام باور کنم خودت شاهد بودی چقدر اشک ریختم خودت شاهد بودی که چی کشیدم نه میتونم ببینم نه میتونم  چشمام ببندم و بی تفاوت باشم نه میتونم فراموش کنم نه میتونم بهش فکر کنم خدایااا چیکا ر باید بکنم چرا تو این اوضاع گیر کردم نمیدونم قلبم شکسته ؟؟؟ نمیدونم میتونم بگم از خودم میخوام بگذرم از هر چی که بوده و گذشته و از هر کسی که ..... میتونم بگذرم میتونم پا بزارم رو همشونو رد بشم برم

چرا بقیه میتونن یعنی وای بر من وای بر من که ادعا میکنم اراده قوی دارم چه دروغ بزرگی حتی قادر نیستم جلوی اشکمو بگیرم چطور میتونم ............ لعنت بر من که هر کاری کردم خودم کردم خودم خوب میدونم بهتر از هرکسی میدونم چیکار کردم و الان چرا دارم عذاب میکشم دیگه نمیتونم بنویسم گریه امونمو بریده دارم از سر درد میترکه مغزم واقعا ارزش داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خیلی خنده داره که این همه اذیت بشی و اشک بریزی و زجه بزنی برای هیچی برای هیچ هیچی من چی میخوام از زندگیم نمیدونم واقعا نمیدونم کاش که زود برسه راحت بشم کاش کاش کاش کاش کاش کاش

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/22ساعت 1:49  توسط ریتا | 

هیچ وقت عید و سال تحویل دوست نداشتم جز زمان بچگیام که توی عالم بچگی سیر میکردم واقعا نمیدونم چرا عید رو دوست ندارم شاید برا این بوده که هیچوقت درکش نکردم شاید هم هیچوقت اوضاع و احوال خوبی نداشتم همیشه یه مشغله فکری بوده که آزارم بده همیشه موقع سال تحویل در گیری داشتم حالا مسائل مختلف بودن ولی مسائل ثابت هم بودن مثل اینکه فکر کنی به از دست رفته هات به عزیزنرین افراد توی زندگیت که نیستن که چرا الان پیش اونا نیستیم و فکر اینکه اونا الان در چه حالی هستن اگه ما الان دور هم جمع هستیم اونا چطور ...کجان؟؟؟یا همیشه به این مسئله فکر میکنم که امسال سالی که واردش میشم چه کسانی رو ممکنه از دست بدم راستی یادم رفت بگم همیشه به این موضوع که آیا ممکنه امسال به آرزوم برسم یا نه هم ثابته

ولی کاش واقعا می شد بدون دغدغه فکری و ذهنی سال رو متحول کنیم و .... نمیدونم چرا نمیشه

آخ آخ که قلبم دوباره درد گرفت.......بی خیال هنوزم فکر میکنم بچم خیلی بچه گانه فکر میکنم خیلی چیزها نمیدونم و درک نمیکنم کاش منم مثل همه چی مثل بهار میتونستم نو بشم یه ادم دیگه بشم کاش میشد که بتونم و بدونم کاش که یه ذره عاقل میشدم کاش توی این سال جدید سر منم به سنگ کیخورد و میفهمیدم و بیدار میشدم از این خوابه چندین ساله کاش میشد دوباره دلم گرفت به نظر شما من چمه باور کنید همیشه فکر میکنم اگه میفهمیدم مشکلم چیه ،همه چی حل میشد و از این خواب لعنتی هم بیدار میشدم  نمیدونم ....

ببخشید دوباره اوقات تلخی شد

سالی که نکوست از بهارش پیداست.........

کاش که هیچ کسی مثل من فکر نکنه یعنی دعا میکنم که کسی مثل من فکر نکنه دعا میکنم کسی مثل من منتظر هیچی نمونه چون من منتظرم که برسم به چیزی که میدونم نمیرسم ژس مساوی با هیچی هستش..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/05ساعت 1:13  توسط ریتا | 
 

سلام سلام سال نو همه عزیزان مبارک باشه امیدوارم همه دوستان و غیر دوستان و آشناها و ناآشناها همگی موفق باشید و سلامت تا صد سال دیگه ......ببخشید دیر دارم تبریک میگم

دوست دارم از نوروز خودمون بگم براتونای کاش فقط حوصله خوندن داشته باشید

از چند ساعت قبل سال تحویل شروع میکنم  که همه به طرز خنده داری دور خودشون میچرخن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/05ساعت 1:10  توسط ریتا | 

"حيف لحظه هاي خوبي كه براي تو گذاشتم 
       حيف غصه اي كه خوردم، چون ازت خبر نداشتم
              حيف اون روزا كه كلي ناز چشماتو كشيدم
                      حيف شوقي كه تو گفتي داري اما من نديدم
                               حيف حرفاي قشنگي كه براي تو نوشتم
                                      حيف رويام كه واسه تو از قشگياش گذشتم
                                             حيف شبها كه نشستم با خیالت زیر مهتاب

حيف وقتي كه تلف شد واسه ديدن تو، توي خواب
       حيف با وفايي من، حيف عشق و اعتمادم
              حيف اون دسته گلي كه، توي پاييز به تو دادم
                     حيف فرصتهاي نقرم، حيف عمرم و دقيقم
                            حيف هر چي به تو گفتم، راس راسي حيف سليقم 
                                   حيف اشكايي كه ريختم واسه تو دم سپيده
                                           حيف احساس طلاييم، حيف اين عشق و عقيده

حيف شاديم توي روزي كه مي گن تولدت بود
       حيف عاشقيم كه گفتي اولش كار خودت بود 
              حيف اون همه قسم ها كه به اسم تو نخوردم
                     حيف نازي كه كشيدم چون كه طاقت نياوردم
                            حيف اون كسي كه دائم عاشقم بود توي رویا                                                                                        حيف كه تو از راه رسيدي اونو دادمش به دريا 

حيف چيزي كه ندارم، حيف ذوقي كه نكردي 
        حيف گرماي دستم، كه سپردمش به سردي 
                حيف قلبم كه يه روزي دادمش دستت امانت 
                        حيف اعتماد اون روز، حيف واژه خيانت 
                                حيف اون شبي كه گفتم پيش تو كم ستاره 
                                        حيف اون حرفا كه گفتي، گفتم اشكالي ندار

حيف چشمايي كه گفتم، به تو با لباي خندون
                حيف آرزوي ديدار، با تو بودن زير بارون 
                            حيف هر چي كه سپردم، حيف هر چي كه نبودي
                                                 حيف تكليفم، بياو روشنش كن تو به زودي "

                                                                                       "از طرف یک دوست محترم"

.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/21ساعت 22:42  توسط ریتا | 
دل نیست دلی که به من دادی...در خون طپیده،......

........آه رهایش کن...........                  "فروغ"

راست گفته این دل اون دلی نیست که به من داده بود

همه دلی داشتیم ژر از سادگی

دلی داشتیم پر از مظلومیت

دلی داشتم معصوم

دلی داشتم خیلی سفید

دلی داشتم پاک و صادق

ولی این دل اونقدر رنگ های مختلف دید که رنگ خون خودمم کدرشون کردن

میفهمی ......؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میفهمی یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟

..................میفهمی وقتی...........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/16ساعت 20:31  توسط ریتا | 

میدونی بدی من کجاس و بدی این وبلاگ مزخرف چیه

اینه که هر وقت دلی میگیره هر وقت چشات دلش اشک میخواد هر وقت تنهای تنها شدی

هر وقت تو موندی و خدای خودت با همه فکرای مزخرف و غیر مزخرفت میایی سراغ این وبلاگ بد بخت

خیلی سعی کردم خیلی زیاد که یه کم شاد بنویسم و یه کم روحیه بدم و از غصه درش بیارم وبلاگ رو ولی واقعا نشده یعنی نتونستم شاید هم نخواستم نمیدونم والا .....

الانم که اومدم بازم حالم گرفتس بازم چشام هوای گریه کردن بازم ...... وای وای وای بر من

وای بر من که نمیدونم چه بلایی سرم اومده

وای بر من که نمیبینم هیچ چیزی رو توی دور و برم

وای بر من که دارم جدا میشم از زمین و زمان

وای وای وای

واقعا خسته شدم حتی نای نوشتن ندارم حتی اونقد خسته شدم که از فکر کردن هم فرار میکنم

فکر میکنم هر کسی بخونه خسته بشه مثل من ژس نخونید

نخونید تا ندونید

چشمام بس که گریه میکنن خسته میشن دوست دارن بخوابن بخوابن تا ابد

دوست دارن بخوابن برای همیشه

کاش ادما هر چی ارزو میکردن از ته دل همون موقع به آرزو میرسیدن

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/14ساعت 22:16  توسط ریتا | 

جالبه هر روز جالب تر از روز ژیش میشه هر روز حس قشنگ تر و دردناک تر هر روز دیوانه تر از دیروز این چه وضعیتیه که توش گیر افتادم نمیدونم ........

نمیدونم این فکرا و حس هام چقدر درست هستن همینقد میدونم که من اخرش از دست همین فکرای مسخره از دنیا  میرم و .......... دوست داشتم یه روز از این خواب بیدار میشدم از این خوابی که دامن گیرم شده و بیداری توش وجود نداره ......

یک بنده خدایی بود یه روز خیلی خوب گفت تنها کسی که احساس کردم واقعا اون لحظه منو درک کرد  و فکر کردم تونست خودشو برای یک ثانیه جای من بزاره ..... اون بنده خدای مهربونم بهم گفت میدونی فکر میکنم توی خواب هستی هر چی میگذره توی خوابه و کلا یه عالم دیگه هستی .....

خیلی خوشحال شدم از این حرفش بهش گفتم اره خوب متوجه شدی ولی به نظرت باید چیکار کنم که از این حالت که همیشه با من هست بیام بیرون

بهم گفت یک سیلی خیلی  خیلی محکم و ابدار نیاز داری یا یه چیز شبیه به این

...........

نمیدونم تا چه حد حرفش درست بوده ولی من از اون موقع تا حالا منتظر این سیلی هستم

کی ؟؟؟؟؟؟ کجاااا؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا ؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونم کاش زودتر بیدار بشم

شاید هم خوابیدن بهتر از هر چیزه نمیدونم اینو وقتی بیدار شدم قضاوت میکنم

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/02ساعت 23:43  توسط ریتا | 

باز از آه و درد اومدم اینبار خسته تر از همیشه و نگرانتر

باز هم اومد تا از درد تازه بنویسم همه غصه ها کم بود حالا این رو اضافه کردی بابااااااااا چرا اخه باید اینطور باشه چرا باید عزیزترین فرد زندگیت رو باید در حال ذره ذره آب شدن ببینیش چرا وقتی که دوست داری همه دنیای تو اون باشه و تمام دنیا برای اون باشه و به کام اون چرااااااا باید ببینی که داره زجر و درد میکشه بابا خدای من ، من کم بودم ، اون بنده خدا چرا اخه خدای من میدونی الان بزرگترین آرزوم چیه الان فقط و فقط اینو میخوام و آرزو میکنم که زودتر از اون بمیرم واقعا طاقت هیچیو ندارم طاقت ندارم ببینم که مریضه کمکش کن .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/02ساعت 23:36  توسط ریتا | 
سلام دوباره نمیدونم چه اتفاقی افتاده یا میخواد بیفته که میخواد بیاد سراغم نمیدونم با چه زبونی باید گفت نمی خوااااااام نمیخوااااام نمیخوام چقدر گریه زاری کنم برات و بگم نمیخوام التماست کنم و .......... نمیدونم باور کن باور کن حس همه چیو از دست دادم کارم شده خوردن و خوابیدن و گریه کردن و یه چرخی توی نت زدن این نمیشه زندگی همش هم به خاطر ........... لعنتی بابا نمیخوام من هر کاری میکنم بازم همون دیوانه ی همیشگی  بودم و عوض هم نمیشم باید چیکار کنم نمیدونم دارم قاطی میکنم واقعا دیوانه شدم دیگه فقط دوست دارم دعا کنم که درست نباشه و من اشتباه کرده باشم دوست دارم در این زمینه برای یک بار هم که شده اشتباه کرده باشم .........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/29ساعت 4:13  توسط ریتا | 
"چه اشتباهي كردم كه اسمتو آوردم
خوبيش اينه لااقل واست قسم نخوردم
راستي چه عالمي بود اگه بدا نبودن
جدا مي شيم ما از هم، چون خيلي ها حسودن
ديشب تا صبح نشستم زير نگاه مهتاب
تو خيلي خوبي اما، فقط تو عالم خواب
عكسا و هديه هاتم، مي دم به يه واسطه
تا كه به خير و خوشي، تموم شه اين رابطه
حرفاي عاشقونه همش ماله قديمه
مث همون حرفا كه ماها بهم زديمه
هر وعده اي كه دادي به هركسي عمل كن
غصه هاشو يه جوري، با مهربوني حل كن
نذار كه عشقت واسش مشكل و دردسر شه
نذار كه از دست تو، راهي يه سفر شه
چه وقتايي تلف شد با تو سر قرارا
تكليفا روشن مي شه هميشه تو بهارا
گناه تو همين بود نداشتن صداقت
اما گناه من بود نكردن خيانت
سفيدي نگاهت، نابه شبيه برفه
آب مي شه زود و فقط به قيمت يه حرفه
ديگه خدانگهدار، لحظه هاي قيمتي                                     

منو ببخش عزيزم هركي داره قسمتي
دنيارم اگه بدي دلم ازت صاف نمي شه
دلي كه بشكنه و كدرشه، شفاف نمي شه
نه ديگه، دوست دارم محاله باورم بشه
اسم تو ديگه محاله تو دلم جا بشه
حيف اون بتي كه از تو براي خودم ساخته بودم
من مقصر نبودم چون تو رو نشناخته بودم
اصل مطلب اينه كه برو پي كار خودت
ديگه نمي خوامت، لعنت به تو و اون روز تولدت "
 

                                                            "از طرف دوست محترم و خوبم"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/22ساعت 2:55  توسط ریتا | 

 

بغض راه گلوم رو بسته راهی ندارم جز گریه گریه هایی که هیژوقت دست از سرم بر نمیدارن گریه های بی دلیلم دارن کم کم جون منو از من میگیرن خیلی بغض داره گلوم نمیدونم از چیه من تنها نیستم که بگم از تنهایی هستش عاشق هم نیستم نمیدونم چی هستم اصلا شاید به خاطر اینکه هیچی هستم دارم گریه میکنم ..........

تا حالا احساس کردی قلبت داره از جا کنده میشه من الان دقیقا قلبم داره از جا کنده میشه هیچی سر جاش نیست نبضم به سرعت نور رسیده بغضمم میخواد بترکه اما نمیتونه

خیلی وقته فکر کردن رو گذاشتم کنار خیلی وقته گفتم فکر نکنم شاید اوضاع احوالمون درست بشه ولی حالا میبینم که درست نشده و بدتر هم شده دستام داره می لرزه پاهامم بی حس بی حس نمیدونم میدونی یعنی چی؟؟ امیدوارم که ندونی واقعا دوست ندارم نفر دومی مثل من وجود داشته باشه

ای کاش همه چی دست خود آدم بود ای کااااااااااش

بغضم ترکید بالاخره چقدر بده وقتی دوست داری داد بکشی و نتونی چقد بده که کسی نتونه کاری برات بکنه چقدر بده که دیگه نمی خوامت چقدر سخته وقتی نتونی چیز خوب رو تحمل کنی بدترین عذابه روی زمین همینه که چیز خوب رو نتونی تحملش کنی و نخوای و خودت با دست خودت دفنش کنی

آآآآآآآآآآآی ی ی ی ی ی ی  خدااااااااااااااااا اخه جز تو به کی پناه ببرم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/08ساعت 3:31  توسط ریتا | 
 

آخ که دلم گرفته ..... بازم دلم گرفته

اینبار فقط و فقط برای تو دارم مینویسم برای تو مینویسم خودت میدونی اما باز اسم میبرم برای تو مینویسم خدای من کسی که میگن و شنیدم و ووو میدونم که راسته تویی که هستی و نیستی هم هستی تو زیاده و هم نیستی تو خدای من عزیز من نمیدونم دوست دارم شکایت کنم ولی واقعیت اینه که خیلی خجالت میکشم که شاکی بشم از تو راستش رو بخوای میدونی که خیلی شرمندم ازت ولی اینم میدونی که من به تو نگم و ننویسم برای کی یا چی باید بنویسم اخه برای کی بنویسم خدای من میدونم مثل بقیه منو دوست داری ولی خدای من چی میشد منم مثل بقیه بودم چی میشد مثل بقیه مشکل پول داشتم یا به قول معروف مشکل عشقی که ازش متنفرم داشتم چی میشد که مشکلم با حرف زدن تموم میشد و میرفت کاش میشد این مشکل مثل بقیه مشکل ها بود

ببخشید خدا جون دارم شکایت میکنم اما خدای من بابا من اصلا نمیدونم این که من دارم ازش مینویسم اسمش مشکل هست یا نیست

خدای من من اندازه یه بچه هم نمیفهمم که به این میگن مشکل یا نه خدای من بگم اینم میدونم که باید مثل همیشه به خاطر وجود این ازت تشکر کنم ولی بهم نشون بده به من بفهمون خدای من بفهمون باید چیکار کنم که طاقت بیارم

خدای من سیستم عصبیم ریخته بهم اما خداجونم داره منو از پا میندازه بگو چیکار کنم کم طاقتم کم طاقت نه میتونم بگم نمیخوام نه میتونم بگم که میخوام یعنی  هیچی به هیچی.........

راستی خدای من من همچنان منتظرم ، میدونی که ؟؟؟!!!

......

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/14ساعت 1:8  توسط ریتا | 
شقایق

خیلی دیر به دیر دارم برمیگردم سراغت نمیدونم این نشونه خوبیه یا بد اما میدونم که در هر صورت تو تنهایی من هستی پس تنهایی من بهت

سلام عرض میکنم

خیلی وقته میام فقط نگات میکنم و نمیتونم چیزی بنویسم خودت بهتر میدونی که اونقدر خسته شدم که حتی نمیتونم بنویسم حرف زیاده مثل همیشه گفته ها زیاده همش جمع شده یه اورست داره درست میشه اما چه کنم که خستم خستم خستم ........

اما الان که اومدم با هیچی اومدم سراغت هیچی هیچی همیشه با دلی پر میومدم اما الان نه شاید الان از دلتنگی اومدم .........

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/14ساعت 0:45  توسط ریتا | 
آرزوهای کوچک من

کاش میشد جز من و خدا هیچ کسی نبود

کاش میشد جز حرفهای من و خدای من حرف دیگه ای الان زده نمیشد

کاش میشد هر چه زودتر احساس میکردم وجود زیبایی ها رو

ای کاش هیچ سیاهی بوجود نمیومد

ای کاش اگر هم سیاهی بود ناپاکی نبود

ای کاش میشد همه رنگها رنگ صداقت میشدن

ای کاش میشد جز من و خدا ،توی این عالم .........

ای کاش میتونستم بگم چی میخوام

کاش که میشد ندید

میدونید زشتی خیلی زیاده خیلی

کاش که میشد همیشه بچه بمونی و نفهمی خشونت یعنی چی

ای کاش میشد همه عالم و ادم از درون هم باخبر میشدن

ای کاش همه میفهمیدن بد وجود نداره ای کاش می دونستیم که خدا اونقدر خوب هست که نخواد بدی رو بوجود بیاره

کاش میفهمیدیم که خدا به خاطر دوست داشتن ما داره دوست داشتن رو نشونمون میده

نمیدونم چقدر ممکنه درک کنی حرفمو نمیدونم اصلا مفهومی دارن یا نه

اما میدونم که من ازش دور شدم و اون همچنان من رو دوست داره

میدونم اونقدر بزرگ هست که منو هر طور که باشم هر چقدر هم که حقیر باشم

قبولم میکنه

ای کاش میشد همه چیو نوشت

ای کاش دلها همه صیقل داده میشدن

کاش که واقعا میشد که همه افکارها خونده میشدن

........................

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/25ساعت 1:15  توسط ریتا | 
یک سوال دارم ازت

میخوام بگی قیامت رو دیدی؟

                    میدونی چی هست

                                   میدونی که هست؟

                                               چی میدونی ازش

تا بحال ایستگاه مرگ به گوشت خورده؟

                                میدونی کجا ست و چه شکلیه ؟

                                                    ترس رو با تمام وجودم دارم حس میکنم

                    تمام تنم سرد سردسرد                                                                                                                                      از سرما میلرزم

                                                      ولی همه اینا همراه با

                                                                              یک دنیا لبخند سبز .

                                                                         باور کن

                                                                         فقط یه کم باید خوب نگاه کنی ....همین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/16ساعت 22:37  توسط ریتا | 
به یادش و به یاریش

یادمه زمانی بود که بغض میکردم میومدم و با بغضی فراوان و با صدای هق هق گریه هام تند تند مینوشتم دیگه یادم میرفت چی مینوشتم انگشتام بی اختیار برای خودشون و به فرمان دلم مینوشتن و به هیچی اعتنا نمیکردن گاهی که بعد ها میخوندم باورم نمیشد که من نوشتم ولی الان بعد مدتها دوباره اومدم بنویسم ولی دارم میبینم که توان نوشتن از من گرفته شده انگشتا همچنان بی اختبار میچرخن ولی خیلی بی حس هستند خیلی زیاد

..............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/15ساعت 14:48  توسط ریتا | 
امروز حال و هوای پرواز رو دارم

میخوام پرواز کنم پیش خدا

به نظرت راهی هست برای ورود ؟؟؟

کاش هیچ وقت خالی نمیشدم

......

کاش پرنده ی بی رنگ نبودم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/05ساعت 20:54  توسط ریتا | 

سلام دوباره برگشتم

بعد از اینهمه مدت که نبودم ، تصمیم گرفته بودم ننویسم چون فایده نداشت نه برای خودم نه برای کسی ولی دیدم نمیتونم .

بایاد خدای مهربونم میخوام بنویسم خدایی که میدونم هیچ کسی رو امکان نداره فراموش کنه......

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/05ساعت 20:46  توسط ریتا |